ميرزا خانلرخان

183

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

ميان خرابه پهلوى خانهء او ديدم يك درگاهى از خشت و گل مخروبه هست كه توى آن درگاه ، سه بند اسفند و دو تسبيح آويخته و چند چراغ‌موشى سياه شده ميان يك سوراخى گذاشته است . پرسيدم اين چيست ؟ پيرمرد گفت : اين مزار است . گفتم قبر كسى است ؟ گفت نه مزار است . گفتم مزار كسى است گفت نمىدانم . من خادم اينجا هستم و از قديم گفته‌اند اينجا مزار است . زنها اينجا به زيارت مىآيند و چراغ و نذورات مىآورند . مقابل آن درگاه هم پيرمرد متولى ، باغچه درست كرده . سه بوته چغندر كشته بود . از اين معلوم مىشود كه نوع بشر بالفطره مايل به يك معبود و مقتدائى هستند اگرچه به جعل و اختراع خودشان باشد . خلاصه آنجا نهار خورده ، خوابيديم چهار ساعت به غروب مانده سوار شديم . مقارن غروب به قريهء « ساقى » رسيديم . از اينجا تا بيرجند چهار يا بقولى پنج فرسخ است . محمد حسين بيك گفت . از اينجا من بايد پيش بروم . كاغذى به امير قائن نوشته از ورود خود اطلاع دادم . اين قريهء ساقى ، ميان دره و كوه واقع است . به قدر صد خانه رعيت دارد . جاى خوش‌هوائى است . با اينكه نسيم ندارد . بىبالاپوش نمىتوان نشست . روز شنبهء دوازدهم . صبح از ساقى سوار شده ، بعد از سه ساعت به قريهء « پستوك » رسيده نهار خورده ، خوابيديم . بعد از ظهر محمد حسين بيك از بيرجند مراجعت . گفت : حشمة الملك شكار رفته بود . در شكارگاه از آمدن شما مطلع شد . بسيار اظهار افسوس كرد كه چرا زودتر مطلع نشده . حالا عرض سلام رساند . قلمدان نداشت جواب بنويسد گفت : خواهش دارم امشب هم همين‌جا بمانيد فردا صبح بيرجند وارد شويد كه حاجى پرويز خان همشيره‌زادهء خود را به استقبال بفرستند و گفته است يك نفر آدم خودتان را امروز بفرستيد برود منزلهاى شهر را ببيند هريك را مىپسندد فرش كنند . گفتم : فردا كه وارد